تبليغاتX
سردار بی سپاه
شنبه پانزدهم فروردین 1388

سرخی آتش - انگار- سپیدی صورتش را رنگ می کند. جای چوب، دانه دانه کبریت های نسوخته را توی آتش می اندازد. کبریت ها ضجه ای خفیف می زنند و از انبوه درد یک سوختگی درجه سه، سیاه می پوشند. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش را جلو می کشد و خودش را- انگار- توی خودش جمع می کند. مراقب است توی این به خود خزیدن، کبریت ها روی زمین یا توی آتش نریزد. سال هاست با سکوتش- که عجیب فرهیخته اش می کند- دارد از خودش و غیر خودش انتقام می گیرد. جعبه بزرگ کبریت را به دست راستش می دهد. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکلی را آرام توی دستش می گیرد. بویی شبیه مردار هلهله کنان دور آتش جمع می شود. جای چوب، تکه تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکل را توی آتش می اندازد. بویی شبیه جگر سوخته دور آتش جمع می شود. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را، دوباره، چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش لحظه ای کنار می رود و من دستانش را که دارد پاره های دلش را می خراشد و بیرون می آورد، می بینم. بویی شبیه دل سوخته دور آتش جمع می شود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:39  توسط رامتین  | 

جمعه چهاردهم فروردین 1388

میدونی
آدما فقط توی رویا به هم میرسن
همدیگه رو توی رویاهاشون میسازن
اونی که باید باشه ٬ فقط توی رویا اونی که باید باشه هست
باید بتونی خدا باشی رویا خلق کنی
آدمات رو درست کنی
اتفاقا رو درست کنی
خدایی کنی
باید بتونی تو رویاهات زندگی کنی
بتونی آدمای واقعی رو از توی دنیای واقعی برداری ببری بذاری تو دنیای خودت
همونی که فقط مال خودته
کم‌کم به یه جایی میرسه که دیگه اینا همه‌ش ترنسپرنت میشه
نمیفهمی کی واقعیه ٬ کی مال خودته ٬ کی رویاست ٬ کی نیست ...
یه هم ممکنه به خودت بیای و ببینی آدمات از توی رویات دراومدن و واقعی شده
و تو نمیدونی که تو واقعیت این اتفاق افتاده یا توی رویا
میدونی
میدونی
آدما همدیگه رو توی رویاهاشون میسازن
فقطم توی رویا به هم میرسن
برای اینکه برسی بهش
باید رویاهات رو بسازی
اونم باید رویاهاشو بسازه
یه جایی این دوتا با هم تلاقی میکنه
تو واقعیه اونو بر میداری میذاری تو رویات
اون واقعیه تو رو
یه هو هم به خودتون میان و میبینین با همین
فرقی هم نداره تو کدوم دنیا
چون تو هر دوتاش دارین زندگی میکنین

پ.ن:رامتین خسته اس رامتین حال نداره رامتین تنهاست رامتین دیگه بریده اصلا تا کی بیام اینجا بنویسم چه فایده؟ دلم گرفته!!! میخوام برم موندن فایده نداره اگه قرار به جدایی و رویاست میشه هرجای دنیا رویا کرد ! حرف زیاده اما خوب اینجا جاش نیست یعنی هیچ جا جاش نیست ((حرف های برای نگفتن همیشه هست)) 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:43  توسط رامتین  | 

شنبه یکم فروردین 1388

در جستجوی عشقمو در این زمانه نیست،
گویی حدیث عشق بجز در فسانه نیست!

همواره بر زبان سخن از هرچه میرود،
جز داستان عشق که در این میانه نیست!

در صحبت مشوش مردان این دیار،
حتی نشانی از غزل عاشقانه نیست!

دیگر سر ارادتی و قدمهای عاشقی،
در این سرای و بر این آستانه نیست!

بر شاخه ی درخت کهنسال عاشقی،
چندی است شوق رویش و خلق جوانه نیست!

دیگر به قصه های زمان قیس عامری ،
مجنون صفت به منزل لیلی روانه نیست! 


"رامتین" که زنده بود به نوشین دوای عشق،
هیچش برای زیستن اینک بهانه نیست!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:33  توسط رامتین  | 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

 ترسم از اين نيست ... ترسم از بي چيزي در  بازار شلوغي که در آن همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم  انتهايي است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوي ديگري مرا به خود مي کشد ...  از هجوم دنيايي که صاف ترين لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ... بهايش  را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد  ... ترسم از تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ...

پ.ن:دکتر میگه جاوید رو باید ببریم تحت معالجه. جاوید میگه من ولی خوبم هیچیم نیست. دکتر میگه من دکترم تو چی میفهمی. جاوید میگه من از آینده میام ، تو چی میفهمی؟ من این وسط باید یکی تو سر خودم بزنم یکی تو سر دکتر و جاوید که امشب رو دست از سر من بردارن چون کار دارم. ولی جاوید هیچ‌وقت آدم وقت شناسی نبوده. یه هو پیداش میشه و شروع میکنه به دردسر درست کردن. دکتر عقیده داره جاوید هلوسینیشن جدید منه و غیر از هذیون و وهم چیز خاصی نیست. طفلک نمیدونه خودشم دست کمی از جاوید نداره و واهی تر از اینه که به من دستور بده چی واقعیه و چی واقعی نیست. من ولی میترسم اینا رو به کسی بگم. فکر میکنن من خل شدم. جاوید میخنده و میره که پیتزا بخره. دکتر میشینه کتاب خرس‌های پاندا رو میخونه. من چشام رو میبندم و سرم رو تکون میدم و دور و برم رو نگا میکنم. همه چی سر جاشه. و این دقیقا همون چیزیه که من ازش میترسیدم. ترس که نه، ولی انتظارش رو نداشتم. زندگی تو دنیاهای موازی خیلی سخته به خصوص وقتی همه با هم اتنشن بخوان! تو این بلاد غریب موندم با اینا چیکار کنم!

شدم مثل این خل و چلا که با در و دیوار حرف میزنن. یه مدته هر جا صندلی خالی که کنارم میبینم شروع میکنم باهاش حرف زدن. خاک عالم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط رامتین  | 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

When I need you Just close my eyes and I'm with you And all that I so want to give you It's only a heart beat away Miles and miles of empty space in between us A telephone can't take the place of your smile But you know I wont be traveling for ever It's cold out, but hold out and do like I do It's not easy when the road is your driver Honey, that's a heavy load that we bear But you know I won't be traveling a lifetime It's cold out but hold out and do like I do Oh I need you When I need you I hold out my hands and I touch love I never knew there was so much love Keeping me warm night and day ...

 من چه دلتنگم امروز ... 
اشک امانم را بریده ٬ گلویم میسوزد از بغض ...

با هاله‌ی محوی از خواستن ٬ سرگرم به داشتن ٬ بی‌خبر از بودن ٬ آغشته شدم
به هرآنچه با من بیگانه نبود ٬ اما من بیگانه بودم با آن ...
 نه ... دیگر ادامه نمی‌دهم ... دیگر ادامه نمیدهی ... دیگر نه .
باید یکبار هم که شده مرثیه را قربانیِ بیداری کنی و از آن دست بکشی .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:58  توسط رامتین  |